خرید بک لینک
دوستش دارم.اون شب به طور کاملا اتفاقی وبلاگ خانمی رو دیدم که ۲ سال از من بزرگتر بود و شاغل و دو تا فرزند دختر داشت. همسرش به تازگی فوت شده.از تنهایی خودش و دختراش نوشته بود. از اینکه هیچکس نیست که بچه هاش رو نگه داره.فوری از وبلاگش اومدم بیرون، دیگه نخواستم بخونم، نمیخواستم سختی هاشون رو بیشتر بدونم. بعد از این ماجرا با فاطمه آشنا شدم که منو با چیزهایی که دارم روشن کرد، و راحت شدم از بس به نداشته هام فکر کردم.دلم ریخت، برای روزی که زبونم لال او نباشد، من ۹۰ درصد روزها و شبها وقتی کم می آوردیم، هجوم کلمات منفی را به سمت همسرم روانه میکردم، بی خبر از آنکه مگر دلش میخواست اینطور تو ناراحت باشی، مگر دلش میخواست این اتفاق تلخ بیوفتد، مگر دلش میخواست که تو و بچه ها چیزهای مورد علاقه تان را نخرید.اون روز گفت، سردردهای من بخاطر فشارهایی هست که بمن میاری.من دلم سوخت براش، قدردان زحمتاش نبودم و نیستم.همین الان که دارم مینویسم اشک در چشمانم جمع شد.بیشتر موهاش سفید شده، چیزی برای خودش نمیخره، اول همیشه تاکید میکنه شما بخرید.من ممنون زحمات زیادت هستم. ببخش که ندیدمت. ببخش، تو کوه من هستی.ببخش که با این زبان ناخوش، مردانگی ات را در هم کوبیدم. ممنون از خدا که تذکری بمن داد و مرا تنبیه نکرد.پیش از آنکه مرا از نعمت محروم کند، به طریقی به من فهماند که قدر همسرت را بدان.

برچسب: نویسنده: سجاد خوشنام تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 19:01

امروز صبح که بیدار شدم دعا کردم که برای هیچکسی اتفاق بدی نیوفته.دعا میکنم امشب کلی به همه خوش بگذره.منم امشب برخلاف ۳۰ سال گذشته ی زندگیم، کلی سیگارت و پیازی و منور و بالن دارم توی خونه امهیچوقت از این صداها خوشم نیومده و لذت نبردم، فوقش فشفشه داشتم روشن کردیم خندیدیم، همیشه چهارشنبه سوری ها به بابام از ظهر زنگ میزدم که بیاد خونه، و همه دور هم مینشستیم.اما دیگه امسال یه پسر ۴سال و نیمه دارم که عاشق این صداها هست و قراره بره بالاپشت بام و بترکونه.امیدوارم همه ی بچه ها امشب رو به سلامت و شادی بگذرونن.

برچسب: نویسنده: سجاد خوشنام تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 19:01

سال ۱۴۰۱ برای من سالی بسیار پر نعمت بود.عید بسیار شاد و پر از برنامه، هر روزش برنامه داشتیم. مهمانی و تولد دختر دایی که همه دور هم جمع شدیم و خیلی خوش گذشت، بعدشم سفر شمال که باز همه رفتیم ویلای دایی و کلی دلمون باز شد، هر شب هم بازی مافیا و سرگرمی. عید امسال خیلی لباس خریدیم، هم خودم هم پسرم هم همسرم. خیلی خوش تیپ بودیم. بعد از تعطیلات ماه رمضون شد و یهو به دلم افتاد که تو خونمون مراسم احیا بگیرم، تو زندگیم همیشه آرزو داشتم یه مراسمی این شکلی بگیرم که واقعا عالی بود. از قضا من باردار هم بودم که نمیدونستم. و آخر ماه رمضون دوباره دعوت شدیم به شمال. و دوباره یه سفر ۶ روزه ی عالی. و خلاصه به محض رسیدن از شمال متوجه شدم که من باردارم.و بعد از همون اردیبهشت دیگه شروع کردم به رفتن به سونوگرافی و دکتر و آزمایش و ... و استرس بارداری و روزها و شبهای سخت حرکت کردن و خوابیدن و ..و بعد هم اول زمستون دخترم رو دیدم و این ۳ ماه هم آنقدر زود گذشت برامون که نفهمیدم چطور گذشت.و حالا به استقبال بهاری دیگر میرویم.

برچسب: نویسنده: سجاد خوشنام تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 19:01

دخترک روی پاهایم در حال تکان خوردن آرام، پسر در حال شیطنت های لج در بیار کنارش، همسر در حال خواب دیدن و نفس کشیدن های متوالی

برچسب: نویسنده: سجاد خوشنام تاريخ: دوشنبه 8 اسفند 1401 ساعت: 14:11

این اسفند ماه، جوریه که دلت همه چیز میخواد، حتی گاهی خرید چیزایی که لازم نداری، فقط پارسال بود که اسفند همه چیزش اوکی بود.امسال هم مثل هر سال، داره میشه.امروز بخش آخر پولِ خونه ایی رو که خریده بودیم رو پرداخت کردیم و خداروشکر از این تورم لعنتی جا نموندیم، چون قیمتش خیلی رفت بالا. ولی در عوض الان خیلی ناراحتم، طفلک همسرم خیلی وقته دندونهای عقبش در دو طرف خراب شده و همش داره تحمل میکنه، الانم که دیگه از نظر مالی صفر شدیم.اسفند هم که اومد و هم باید دندوناش رو درست کنه، که قبول نمیکنهالبته پول نداره که قبول کنه، هر شبم با درد میخوابهمیگه این ماه هرچی در بیارم تو و بچه ها خرج کنید

برچسب: نویسنده: سجاد خوشنام تاريخ: دوشنبه 8 اسفند 1401 ساعت: 14:11

یکم بیشتر از وقتی که قراره بخودم آمپول بزنن استرس برای آمپول خوردن تو دارم

صبح زود قراره بیدارت کنم و بی خبر از همه جا وقتی داری میخندی دستت یه سوزن فرو بره.

کاش واکسن قطره ای بود.

بمیرم براش

انشاالله که زودتر این واکسن های تو هم تموم بشه عشقِ من

و تو دختر قوی تری نسبت به قبل میشی

و خدا رو برای تمام لحظاتت آرزو میکنم.

برچسب: نویسنده: سجاد خوشنام تاريخ: دوشنبه 8 اسفند 1401 ساعت: 14:11

صفحه بندی